

تصميم دارم مشروح سفر پر فضيلت خودم رو به نمايشگاه الكامپ امسال در چند قسمت بنويسم . اول توضيح بدم كه عنوان اين سفرم رو گذاشتم بيتي در ترابايت ! حالا منظور از اين عنوان رو در قسمت آخر بهتون مي گم !
ساعت 19 روز يكشنبه 3 آذر - اراك - يه دفه به سرم زد كه برم نمايشگاه ! پارسال نرفته بودم مي دونستم امسال هم بد تر از پارساله اما چه كنم كه اين حس غريب هي مي گفت برو برو برو برو بدو بدو بدو بدو - برو نمون پيشم ! آخه دارم عاشقت مي شم !!!
خلاصه رفتم از سير سفر يك بيليط واسه ساعت 6 صبح گرفتم خلاصه شب آماده شدمو ساعت 2 خوابيدم ساعت 5 صبح بلند شدم و به زووووووووووور حاضر شدم و راه افتادم به آژانس زنگ زدم ديدم اونا هم خوابن!
رفتم بيرون تك و تنها تو خيابون به زير نم نم بارون باز به ياد تو ميفتم حرفايي كه با تو گفتم !!!!! يه دفه يه آر دي سفيد از اون دور اومد و منو آدم حساب نكرد و رفت بعد از 200 متر ترمز كرد و دنده عفب گرفت و اومد گفت بپر بالا !!!! گفت داشتم سيگار مي كشيدم گفتم شايد ناراحت بشي ! رفت جلوتر يه سرباز و 2 نفر ديگه هم سوار كرد به باغ ملي كه رسيديم دست كردم تو جيبم كه كرايه رو حساب كنم گفت پول نمي گيريماااا گفتم بابا ايول فردين
خلاصه رفتم سر ملك و سوار شدم به سوي ترمينال!
رسيدم ترمينال و رفتم بالا . خوشبختانه هيچ آشنايي رو نديدم رفتم صندلي 36 مثل آدم نشستم .
يه آقايي اونجا اومده بود بدرقه دخترش و پسرش تا اتوبوس راه نيفتاده بود بالا كنار صندلي اونا بود تا اينكه راننده گفت بسه ديگه آقا گم شو برو پايين !
خلاصه تا راه افتاديم من كه شب نخوابيده بود خوابم برد
از تعريف 4 ساعت داخل اتوبوس معذورم چون كلا خواب بودم
داخل تهران كه شديم بيدار شدم بعد از مدتي رسيديم به ميدون آرژانتين .
با دوستم ( ممد واشقاني )قرار داشتم كه با هم بريم نمايشگاه پس بايد مي نشستم تا بياد
خلاصه رفتم نشستم روي اين نيمكت هاي كنار سكو ها و چند تا عكس گرفتم :

تصويري از اتوبوس هاي جلوي چشمم سمت راستي ميره اصفهان سمت چپي ميره بروجرد!

اين هم زانوي خودمه گفتم تا سالمه يه عكس ازش بندازم چون تا شب ديگه چيزي ازش نمي مونه

اين آقاهه كه مي بينيد داره مياد كشت خودشو از بس داد زد بروجرد
خوب ديگه ممد واشقاني زنگ زد كه من دمه در آرژانتينم ! رفتم استقبالش و وقتي ديدمش داد زدم ممدددددددددددددددددددد ....
بعد گفت بريم سوار اتوبوس هاي تجريش بشيم رفتيم توي صف ديدم آبجي داستان ما هم با داداشش دارن ميان ، همونا كه باباشون توي ترمينال اراك بدرقشون كرده بود ! اما نكته اي كه جاي گفتن داره اينه كه آبجيمون ديگه اون آبجي اراك نبود !!!! ظاهرا در اين مدتي كه من منتظر ممد بودم ايشون رفته بود رنگ آميزي و نقاشي و كلا باباشم ديگه نميشناختش ! به ممد گفتم عجب ! اونم گفت آره واقعا عجب !!!!!
| نام : | ايميل : | تاريخ : 7 آذر 1387 14:35 |
| يسش يسش يي سشي سش | ||
| نام : رضا | ايميل : kianrad@gmail.com | تاريخ : 7 آذر 1387 14:34 |
| سبيسبيسب | ||


